
«« تقدیم به روان پاک جان باختگان زلزله 31خرداد69»»
«« خرداد شصت و نه »»
تقویم را ، دوباره ورق میزنم
فروردین ، اردیبهشت ، خرداد .....
خرداد ،....خرداد،....!
چه ماه عجیبی است ، ،برای مردم رودبار ،،
ثبت شده بر سلولهای خاکستری ذهن ،
و حک شده بر دالانهای تو در توی قلب
آن سال ،
،،خرداد شصت و نه ،،
بهار ، آماده می شدتا
جای خودرابه فصل ِ گرم بسپارد
و آخرین دقایق این فصل ،
درالتهاب حادثه ای شوم ،
در انتظار واقعه ای تلخ ،
سپری می گشت ،
و عقربه های عجول ِ ساعت ِ دنیا
یک لحظه نیز ، از رفتن ، باز نمی مانند .
سکوت ِشهر ، حل شده در تلواسه ای سیاه
و کودکان ،خسته از بازی ِ روز ،درخوابی سنگین
آرمیده در کنار ِعروسکهایی کودک تر از خویش .
و مادر بزرگ ، خواب ِ تپه های پرشده از بوته های گلپر رامی دید
و نهرهای احاطه شده ، بابوی خوش ِ گیاه ِ پونه
و خوابِ دشتهای شقایق
و تپه های گل گاو زبان ...
و دختران ِ دم ِ بخت ،
غرق در رویاهای خویش
با گردن بندهای خوش عطر ِ بهارنارنج
و بیشمار ،آرزوهای شیرین ...
مردان ِ کار ،
در زیر ِ سقفهای گِلی ،
خواب ِ درختهای همیشه سبزِ زیتون را میدیدند
،، پربارتراز هرسال
و خواب ِ ساقه های طلایی ِ گندم
و فصلِ غلف چینی
،، در کوه ِ «سینه خانی »
و پیشانی های تر شده از کار ِ مزرعه
و آب ِ گوارای چشمه ها
،، در سایه سارِ درختان چنار ...
...........
شبها ، همیشه مَعبَرِ انسان به باغهای خیالند
و بسترها ،آرامگاههای موقّت ِ شبها .
آن شب ، ولی
تمام ِ معادله ها ، درچارچوبی دیگر ، رقم می خورد
هبوط ِ واقعه ، حتی سپید رود را
در بهتی عظیم ،فرو می برد
و کوهها استقامت ِ خودرا
در راه ِ شب ، به فراموشی سپردند.
آنگاه ،
در عمق شب ،
انگار چیزی شکسته شد
و حوصله زمین از آرامشِ سنگینش
گویی سر آمده بود .
آن شب ،
زوزه سگها ، وقوع حادثه را، پیش تر خبر می داد
و جنگلِ زیتون ،،در اظطرابِ حزینی ،
در انتظارِصاعقه ، می پژمرد
سپید رود، سیاه بختیِ مردم را ،
نظاره گر می شد
و شهرِ خفته ،هراسان زخواب برمی خاست ...
و ما ،، برجای ماندِگان ،در آن شبِ سنگین
هر لحظه ای که ،به فردایِ واقعه نزدیکتر شدیم ،
کم کم ،حدودِ حادثه را ،
عاجزانه فهمیدیم
و متنِ حادثه را ، بادوچشم ،باریدیم .
آن شب ، ستاره ها نیز
بر نَطعِ خاکِ پرشده از خون گریستند
و استحالۀ خونین ِ آن شبِ منفور ،
زخمی عمیق ،بردلِ مردم به جا گذاشت .
آن شب ، غریوِ درد
تنها صدای پرشده در سطحِ شهر بود
آن شب ، صدایِ شیونِ مادرها
آن شب ، صدای نالۀ کودکها
آن شب ، صدای ضجۀ مردانِ درد
آن شب ، ....
دیگر چگونه بگویم ، زمین
هرآنچه را که در دلِ خود جمع کرده بود
،، در طولِ سالیان ،،
یکباره ، بیرون ریخت
و غم را در سطحِ این دیار ، ،، به بیرحمیِ تمام
پراکنده کرد .
فردایِ واقعه ،
مردم همه ، گیج و گنگ و مبهوت ،
هنوز نمیدانستند، که چه چیز را باید باور کنند ؟
آنها ،هنوز گرمِ حادثه بودند
آمارِ رخت سفر بسته ها، آنقدر زیاد بود
که هیچ کس ،دیگر
به همسایه اش هم ، تسلیت نمی گفت
آنها فقط ، اشک می ریختند !
آنها ، تصّورِ این بغضِ تازه را ،
در ذهنِ خود ،یک بومِ خالیِ خاک آلود ،
تصویر می نمودند.
................
اکنون ، هنوز هم ،
شبها ، وقتی به خلوتِ خود ، راه می بریم
به یاد می آوریم
حجمِ عظیمی از آوار را
که خاطراتمان را ، در زیرِ ظلمِ خویش ،
مدفون نمود.
و به یاد می آوریم
نَفَس هایی را ، که در سینه ها حبس می شدند
و خنده های قشنگی که دیگر
هرگز ، تکرار نمی شوند
و پیکرهایِ بیجانی که در انتظارِ صاحبانِ خود بودند
تا یکبارِ دیگر ، و برای همیشه
در آغوشِ خاک ، آرام گیرند .
.............
آه ، .....
اکنون ، ای سپید رود ،
ای باغهای مخملیِ زیتون ،
ای کوههایِ ساکت و سنگین ،
و ای درفکِ عظیم
،، که همسایۀ ابرها هستی ،،
آری شما که شاهدِ تاریخِ این دیارید
آری شما که فراز و فرود ِ مردمِ این سامان را
در ذهنِ خود ، ثبت کرده اید ،
با من بگویید ،
این دردِ تا همیشۀ تاریخ را
چگونه تحمّل نموده اید ؟ .....
......................
......................
این روزها ،
بعد از گذشتِ سالهای مکرر ، هنوز هم
تقویم را ،که ورق می زنم ،
خردادماه ،
در ذهنِ من به گونۀ دیگر ، تصویر می شود .
این روزها ،
در عصرهایِ هر پنجشنبه
وقتی مزارِ شهر را ، پر از ازدحام می بینم
از آبادانی اش ، دلم می گیرد
و یادِ ویرانه هایِ حک شده بر خاطرم ، می افتم .
این روزها ،
همین فواصلِ نزدیک و دورِ شهر ،
وقتی به چهره های جوان ،
،، این کودکانِ مبهوتِ روزهایِ پر غم واندوه ،،
که یادگارِ آن شبِ دورند ،
حیره می شوم ، و در چشمهایشان ،تلاء لو امّید را که می بینم
و امتدادِ زمان را که دنبال می کنم
هربار ، به یک تفکرِ پاینده می رسم
یک رازِ سربه مُهر ، و قانمونِ زندگی
و مبهوت می شوم
از سخت جانیِ انسان ، در کشاکشِ دنیا
و اینکه ، چگونه کنار می آییم ، با سخت ترین مصائبِ دوران .
.....................
و عاقبت ، ایمان می آورم ،
به امتدادِ شقایق
به اجتماعِ گلِ سرخ
و
ماندگاریِ زیتون .......
********************************
*******************
*******
«« محمد حسین حسنی »»
««م ، ح ، نسیم »»
« خرداد 91 »
برچسب ها : زلزله سال 69ØŒرودبار منجيل
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 خرداد 1391 و در ساعت : 06:50 - نویسنده : رودبار نيوز


